تبليغاتX
حرف هاى منو پيش خودت نگه دار




















حرف هاى منو پيش خودت نگه دار

گاهى حرف هايى در دل انسان هست كه بايد گفته بشن! ولى نه همه جا...

صبح ساعت 8 رفتم سر كار.
بعد از ظهر دانشگاه كلاس داشتم.
الان نشستم توى كتاب خوبه.
احساس خستگى مى كنم، اما احساس بى مصرفى نه.
همين خودش يعنى كلى .



پ ن.اميد حتى از جنازه يك انسان زير خاك هم گل مى كنه مياد بيرون. پس چرا ما نا اميد بشيم؟
نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 10:14 PM توسط سارا| |

پير هم پير هاى امروز

مى گى نه؟

به حرف من پنجاه شصت سال ديگه مى رسى.

البته اگه...

نوشته شده در دوشنبه 18 آبان1388ساعت 2:47 AM توسط سارا| |

نمى دونم بگم باز كردن كاغذ رنگى دور يك تافى ميوه اى لذتش بيشتره

يا گذاشتنش توى دهان

يا گاز زدنش يا اب شدن ذره ذرش

يا پيچيدن عطر ميوه ايش توى تمام سرم

يا لحظه ى قورت دادنش


نمى دونم تافى شيرى خوشمزه تره

يا پرتقالى

يا ليمويى

يا عسلى


اما مى دونم كه بعد از يك هفته لب نزدن به شكلات و شيرينى

چند تا تافى ميوه اى

حكم خون رو داشت در رگ هاى من.




پ ن 1. چند روز ديگه تولدمه.

پ ن 2. قبلش اتفاقاتى هست كه نگرانم مى كنه.

پ ن 3. شايد اين چند روز دوباره اينترنت ها قطع و وصل بشه... براى همتون آرزو هاى نيك دارم.........با تمام وجود.......سارا


نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 2:26 AM توسط سارا| |

خواهش مى كنم بغلم كن.
بذار گرماى دستات برام لالايى باشه.
بيا
بيا و يك كم از اون خوابى كه توى چشماته به من قرض بده.
بذار نوازش نفس هات روحمو تازه كنه.
تا شايد فردا چند قطره از اون لبخندت روى صورت من جا مونده باشه...

نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 2:2 AM توسط سارا| |

ساعت پنجه.
فردا يازده صبح امتحان دارم.
ساعت هست و نيم هم مهمون دارم،
پس سه ساعت تا اون موقع وقت دارم.
اگر هم مهمون ها تا يازده برن حدود چهار يا پنج ساعت هم از اون طرف وقت برام مى مونه ...
اه اه اه
به قدرى هم سخته كه نگو،،،
بيچاره مى شم

نوشته شده در پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 7:38 PM توسط سارا| |

به قدرى خسته ام كه توان خوابيدن هم ندارم.

يك چيز ديگه هم مى خواستم بگم كه يادم رفت!
ببخشين



نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 4:34 AM توسط سارا| |

هر كسى مشكلات خودش رو داره،،،
به اين حرف ايمان دارم.

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 2:44 AM توسط سارا| |

مرد ها هم گاهى لب هاى بسيار زيبايى دارند.



نوشته شده در چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 11:38 PM توسط سارا| |

در ميان چهارچوب در مصمم ايستاده بود.
نگاهى به چشمان دختركش نينداخت
چشمانى كه به او دوخته شده بود،
بسان ستارگان درون آسمان شب.
همچنان كه او را به من مى سپرد، برگشت
و به سمت انتهاى كوچه به راه افتاد.
در اين هواى شام گاهى، به روى سايه اش گام مى نهاد.
چه ناتوان بودم براى التماسش به بازگشت.
و چه كوتاه مى نمود از سر كوچه تا خيابان امشب.
و چقدر سنگ فرش خيابان به نظر صاف مى رسيد.
و چه بى حركت بودند درختان
و ساكت بودند كلاغهاى روى سيم برق.
و چه زود غروب كرد امشب خورشيد.
و در آنجا كه كوچه به خيابان شلوغ مى رسيد
او براى هميشه از پيش دختركش رفت.


پ ن. چيز هاى بود كه باعث شد اين پست رو دوباره بنويسم.



نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 2:18 PM توسط سارا| |

اين هفته استرس زيادى داشتم
جواب تمام امتحان هاى ترم قبل رو گرفتم
چهار تاشو قبول شدم و يكى شو  رد شدم!
اما طورى نيست.
همين هم خيلى خوبه.
برنامه ى درسيم خيلى زياد شده.
به شدت وقت ندارم.
حالم خوبه اما

نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 1:53 PM توسط سارا| |


Design By : Night Skin